پس من به مطالعه و مقایسه حکمت و حماقت دانش و جهالت پرداختم. دیدم حکیم بصیرت دارد و راه خود را در می یابد اما نادان کور است و در تاریکی می رود. با این حال پی بردم که عاقبت هر دوی ایشان یکی است. پس به خود گفتم: من نیز به عاقبت احمقان دچار خواهم شد پس حکمت من چه سودی برایم خواهد داشت؟ هیچ! این نیز مانند دویدن دنبال باد بیهوده است چرا که زیر آسمان هیچ چیز ارزش ندارد. زیرا حکیم و احمق هر دو می میرند- عهد عتیق، کتاب جامعه............ فلسفه می خوانم با گرایش نظریه انتقادی.
به غیر آدمی اطمینان نکن. آن کس که به خطای خود هرگز اشارتی نمیکند، یقینا آدم نیست. زیرا انسان خطا میکند و اعتراف. باشد که از سوی دیگران پذیرفته شود یا نه.
عمیقترین پیوندها در لحظهای میگسلد که راز مگو را با دیگری درمیان میگذاری. درست در همان لحظهای که نهانت را با دیگری شریک میشوی، دوستی را از دست میدهی.
آنچه که باعث درک یک هارمونی و فهم یک قطعهی موسیقی میشود نه نتها بلکه فاصلهی سکوت بین نتهاست. بدینسان آنچه که ما را به شناخت آدمهای پیرامونمان میرساند، نه حرفها و ادعاهایی است که میکنند، بلکه دقیقا آنچیزی است که بر زبان نمیآورند. آنچه که در موردش سکوت میکنند.
ادعاهایش را به کناری گذار. انسان در سکوتش شناخته میشود.
به فاصلهی ده روز مانده به پایان سال این ده "دقیقه" و "درنگ" فلسفی را داشته باشید تا در روز آخر بگویم که مولف و متفکرش کیست. اصل اول: چهرهی دشمنانت را با جزئیات به خاطر بسپار و در قلبت به یادگار گذار. زیرا تنها جزء است که کل را افشاء میکند. تنها جزئیاتاند که نقاب صورتها را فاش میکنند.